سلام دوستان عزیزم
دیگه برای خودم رئیس شدم و تو اینترنت وقت ندارم برم.....از صبح که میام سر کار بدو بدو باید کارهامو کنم ...جواب user ها مو بدم و اشكالات برنامه ها را برطرف كنم و خلاصه يك 10 دقيقه هم برم ايميلها را يك نگاه اجمالي كنم ببينم از اون خبرهاي مهم سر فصلهاش چيه و بس.
البته از اين هم نگذريم كه سايت مريم امريكايي را حتما" ميخونم و چك ميكنم و عاشق عكسهاشونو خبرنگاريهاشونم.مريم جون مرسي كه ما را با خودت به جاهاي خوب دنيا ميبري.
بعد هم كارم شده موزيك گوش كردن حين كار كه عجب حالي ميده.
يك كار مهمي كه ميكنم اين است كه عناوين مهمترين و جالبترين خبرهاي كاميار را روي كاغذ درج ميكنم و الان با يك اشاره براتون مينويسم و از همه مهمتر براي خودش كه بزرگ شه و بخونه.
كاميار را برديم دريا طرفهاي نور....از طرف اداره امون جا گرفتم ...چه ويلاي بزرگ و شيك و با كلاس....لب دريا ....حسابي كيف كرد.....ترسو خان پاهاشو تو آب نميكرد ..از ماسه ها كه تو پاش بره ميترسيد....از موج دريا بدش ميومد ميگفت كي تموم ميشه اين موجها ولي عوضش با يك دختري به نام هليا دوست شد و حسابي ماسه بازي كردند و مامان ماريا هم ولش كرد تا تونست خودش را كثيف كرد ....سه چهار دست لباس روزي كثيف ميكرد كه اومديم تهران فقط كارم شده بود شستشوي لباسها.
هر كاريش كردم اينهمه جنگل سبز و زيبا رنگ سبز را ياد بگيره نگرفت كه نگرفت.....بهش ميگفتم
شعر مندرآوردي....................جنگلها سبزند.......درياها آبي
شعر را حفظ شد ولي اون رنگ هاشو نه.......دوباره ميپرسيدم كاميار جنگلها چه رنگيند؟ميگه صورتي
ميخواهم خودمو له كنم چرا تو مغزش نميره؟؟؟؟؟پسرم باهوشه ولي با رنگها مشكل داره شايد هم كور رنگي داره طفلك
اونقدر با كمك بابا مهرداد مهربون جاهاي ديدني و مختلف .....جنگلهاي بكر ...آبشارهاي بي نظير و رستورانهاي شيك رفتيم كه نگو...مرسي بابايي خيلي حال دادي
صبح كه فسقلي بيدار ميشد ميگفت بريم جنگل؟؟؟ ديگه اين چهار روزه كارش شده بود جنگل و آتش و دريا و ماسه و هواي تميز و استراحت و.........دلم نميخواهد اين خوشيها تموم بشوند.
چند تا رعد و برق ناجور اومد كه كلي ترسيديم........براي ثبت در تاريخ....ميگه بعد و برق
چند هفته بعدشم يك تور داماش گروهي گرفتيم و رفتيم طرف گل ناياب سوسن چلچراغ
مناظر بديع و بكر و دست نخورده با ليدر پول جمع كن به نام آقاي اسكناسي و خونه قديمي كه از سايت بسيار عاليwww.kooch.ir پيداشون كرديم و از همه مهمتر واي تور پياده روي در رودخانه و ماجراجويي بسيار عالي به قول خودشون adventure و بعد هم افتادن ليدر آقاي احمد پور و شكستن دستش كه حال همه را گرفت.البته خدا را شكر نشكسته بود فقط ميخواست حال بگيره.
خدا خيرش بده عمه عصي و مامان منيژه كامياري را نگهداشتند تا ماماني از اين مناظر بسيار بديع و ناب لذت ببره.
يكروز بامزه كاميار اومده ميگه مامان sms ها قطع شده.....منو ميگي شاخم در اومد اونكه نميدونه اصلا" sms چي هست؟ سر جريان انتخ ابات بود و اين ماجراها.
يكروز برده بودمش خونه مامانم ......توي محوطه برجشون يكسري شلوغ پلوغ بوده و سنگ و خاك و....برگشته به مامانم گفته اون خدابيامرز اينها را جمع نكرد.......مامان گفته كي؟ گفته بابايي را ميگم ديگه.......اين حرفا را هيچوقت نميزنه براي همين خيلي جالب انگيزه.
همش به من ميگه دوست دارم اندازه ستاره هاي آسمون......خيلي زياد .....دلبري ميكنه بدجور.
خودش ميگفت به مربي مهدش آسيه جون هم گفته .....دوست دارم اندازه آسمونها و اونم برگشته گفته دوست دارم يكي.....جالبه كه مربي قبليشو نام ميبره ميگه اكرم جون
شعر جديد ميخونه صد در صد عاشق توام.......و در حال حاضر هم گير داده به دوست دختر من بيسته....
ديروز هم تو ماشين ميخوند ساسي صدام خوبه؟
يكسري مواقع ضربدر در مواقع مهم براي جلوگيري از فراموش كردن كارها رو دستم ميكشم اومده ميگه مامان رو دستت نقاشي كردي؟
يكروزي كاميار دير به مهد رسيد و بچه ها رفته بودند شهر بازي و طفلي اين يك بچه موند پيش مربي شيفت.......خانمه ميگفت تا تلفن زنگ ميزد ميدويد ميگفت كي بود؟ مربي اش ميگفت مواظب من بود كه من ميرم بگه كي بود؟ ميگفتم مامانهاي بچه ها بود. چي گفت؟ ....گفتم با من هم همينطوره بايد بهش بگم مثلا" دوستم بود....مهرداد بود......آقا فضوله.
يك باغ وحش برديمش كلي كيف كرد و با ميمونها و آقا شيره حال كرد و پارسال عاشق اسبها شده بود و امسال شير......از اون روز تا حالا هم همش ميگه پلنگه...پلنگت ميكنم و.....
شانسش چند هفته بعد هم مهد كودك بردنشون همون جا كه ديگه حسابي كيفورا شد.آقا شيره از گرما خواب بوده بيدارش كردند و مديرشون ميگفت شاخ بچه ها در اومده بود....كه اين واقعيه پس.
ف را نميتونه بگه ....با هزار زحمت يادش دادم لب پايينشو گاز بگيره و بگه.....خاله فيروزه ميشه ...خاله سيروزه....عمو فرشيد ميشه..... عمو شرشيد.....صفا هم كه شد.......سسا.......حالا داره خودكشي ميكنه فكر ميكنه لب را گاز ميگيره تا كمي درست ادا كنه....
يكروز عصر از خواب عميق بعد از استخر بيدار شده......استخري كه آقا پاشو توش نگذاشته همش بغل من و مامان منيژه اش بوده و نوك پاهاش به آب خورده ولي كلي خسته اش كرده......خلاصه از خواب پاشده و underwear اش خيسه بهش ميگم آب ريختي؟ چون بطري آب دستش بود ...عاشق توي خواب آب خوردنه......ميگه نه بابا جيش بود.....ناقلا
سه ترم كلاس زبان فرانسه رفتم چقدر هم عالي بود ولي نگاه معصومانه به درش باعث شد ديگه ادامه ندم......دلش نبود از من جدا شه و زخم عميقي روي قلبم نشست .
تولدش نزديكه و با دو تا مامان ديگه تو مهد براي بچه ها تولد گرفتيم مامان امير علي و آريانا......آقا از اول كه من را تو مهد ديد زد زير گريه .....اصلا" طاقت نداره كه من بزارمش و برم و از اول تا آخر هم روي پام نشسته بود و نگران كه من نرم وگرنه قبلش داشت كلاس ژيمناستيك را برگزار ميكرد و كله ملق و معلمش هم چقدر ازش راضي بود.......نه رقصيد نه خنديد نه عكس خوبي گرفت فقط شمعهاشو فوت كرد ...تا آخر تولد كه ديگه ساكت شد و اون دوتاي ديگه شروع كردند به گريه كه مامانهامون نرند.....تولد به عزا دور از جونشون تبديل شد.
حالا دو هفته ديگه هم تولد كاميار و بابايي را تو خونه خودمون ميگيريم ....البته ماه رمضان هم هست و افطاري هم بايد بدم......چه شود افطاري...تولد...شام.....مهمون......خسته ميشم خوب.
لينك | نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:36 توسط ماریا |
خوب و خوش و سلامت هستید.مامان کامیار وقتش کم شده بیشتر توی face book سیر میکنه و دنبال دوستهای قدیمی میگرده و بقیه اش هم کار و کار که دیگه زیاد به اینجه اعتیاد نداره....
خبرهای داغ داغ از کامیار که انگار یک بار سنگینی را از دوشم برداشتند اینکه یک شب تصمیم گرفتم کامیار را از شیشه بگیرم البته با تشویقهای مامان منیژه و ایرادهای دیگران با زدن فلفل سیاه به سر شیشه اش و اینکه شیشه ات بدمزه شده مجبورش کردم با لیوان بخوره اولش سختش بود ولی با لیوان قبول کرد .طفلی بچه ام شبها با شیشه میخوابید و خیلی به این مهم علاقه داشت ...از ۱ سال و ۵ ماهگی که از شیر خودم گرفتمش تا الان که ۲ سال و ۷ ماهش بود حسابی با شیشه حال کرد و ازش آرامش گرفت ولی الان دیگه بس بود چون ماشاا.... قد کشیده و مرد شده یکدفعه به ۹۱ سانت رسید و از نصفه منم زد بالا پس دیگه بسه مامانی.....
طفلی بچه ام حرفی نداشت و خیلی راحت قبول کرد و یکی دوبار سراغشو گرفت و بعد هم دیگه میگه من بزرگ شدم با لیوان شیر میخورم.
یکروز دیدم دست به گاز میزنه و شیر گاز را چرخوند و فندکشم زد و برای خودش میخواهد آشپزی کنه خیلی ناراحت شدم و حسابی از گاز ترسوندمش ولی خودم نصفه جون شدم با این بلا گریهاش.
خاله ستاره دو تا طوطی خرید که کامیار کلی باهاشون کیف کرد و بازی و چند روز بعد هم یکیشون مرد...مریض بود ولی اونیکی برای خودش بزرگ شده و قراره حرف بزنه .
یکروز مربی مهدکودک میگفت کامیار موقع خداحافظی چون من زودتر رفتم و مربی شیفت وایستاده بود اومد گفت داری میری ؟ مامانت اومده دنبالت؟غش کرده بود از خنده.
یک توری جور شد بریم و دماوند زیبا را از نزدیک دیدیم و کامیار را پیش عمه اش گذاشتیم بچه ام از صبح تا شب دور از مامانی بود و وقتی به هم رسیدیم گفت مامان کارهاتو نکن بشین میخواهم نگات کنم.....الهی قربونت بشم من مادر بی وفا که تو را تنها گذاشتم .آخه مسیرش کوه نوردی سختی بود و مسلما" تو خوشگلم خسته میشدی ولی بزرگ شدی خدا بخواهد زنده باشم خودم میبرمت جیگر.
یکروزم با باباش نشسته بودند و من وسایل شام را می آوردم آقا دست به کمر زده و میگه مامان خوبی دارم ها.........
دوستدارتان مامانی کامیار
لينك | نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 9:42 توسط ماریا |بی حوصلگیهای مامانی و کار زیاد و خستگیهای مفرط و البته آپ نبودن دوستان باعث شد چند هفته نیام ولی الان که رییسم توی اتاق نیست بر آن شدم که بیخیال کار ....حالشو ببر به قول کامیار حال به حولی.
کامیارم ۲ سال و ۸ ماهه شده و در مهد جدید سیر میکنه ...با تمام سختیهاش ولی قبول کرد و حالا تقریبا" عادت کرده.....مربی های مهد قبلی را دوست داشت....خیلی به دوستهاش عادت داشت ولی مهده به علت مشکلاتی بسته شد و مامان ماریا نگران در به در دنبال مهد جدید و بالاخره نزدیکتر از قبلی یک مهد خوب با مدیریت بهتر از قبلی پیدا شد که مامان را خوشحال کرد ....البته یک ۲ هفته ای طول کشید تا اونی که میخواستم شد.
تو این مهد از همه کوچکتره ولی چون عاقله و دستشوییشو میگه و یکی از فامیلها اونجا مربی سطح بالایی است ایشون هم با اختلاف ۴ ماه از بقیه قبول شد و مامانی را حالی داد وای از اون روز اول که بعد از ۱۵ روز تعطیلی عید و جای جدید اصلا" به این تغییر راضی نبود.
داستان یک هاپویی به قول کامیار به زندگیمون اضافه شده....که همش سراغ هاپو را میگیره .تو باغ کرج یک سگی هست که نگهبان کوچمونه و عجب وفایی داره و مهربونه این سگ .....با یکبار بهش غذا دادیم برای خودش دوست و رفیق و شفیق و وفادار و ......خیلی چیزهای دیگه شده الان کافیه بریم تو کوچه از اون دور میشناسه و میاد استقبال و برای خداحافظی هم تا اون ته ته های کوچه میاد دنبالمون که دلم براش ریش میشه....میریم پیاده روی ازمون محافظت میکنه و نمیگذاره بقیه سگها پیداشون شه.....بدجوری کامیار دوستش داره و هرهههههههههر روز سراغش را میگیره و برای مهد رفتن بهونش را میگیره و خلاصه باید کار و زندگیمونو برای آقا ول کنیم بریم هاپو که میریم و از این به بعد هم هوا بهتر بشه بیشتر میریم.
منهم که از سگ جماعت میترسم چه باوفا باشه و چه مهربون ولی ازش وحشت دارم که میگه مامان نترسیها ببین من نمیترسم و اونم باهاش حال میکنه و سگه عاشق ماساژه و بابا مهرداد و کامیار با کفششون ماساژش میدهند و مامان ماریای بیچاره هم باید تو خونه سر تا پاشون را بشوره و کفشهاشونو آب بکشه و خلاصه ماجرای هاپو داریم.
بچه ها عجیب به حیوانات علاقه دارند.....یکروز با یک گربه بازی میکرد و بعد اومد تو ماشین و گربه اومد زیر ماشین و میومیو کرد و گفتم سردشه میخواد بیاد خونه ما تو اتاق تو گرمش بشه ولی نمیبریمش چون کثیفه و بغض گرفتش که نه بگذار ببریمش گناه داره و منم گفتم نه مامانی شوخی کردم اون که سردش نمیشه.
تولد خاله فیروزه را هم توی باغمون جشن گرفتیم البته زیر کرسی کیک خوردیم که یک سورپرایز جدید بود....کیک.....باغ....کرسی وووووو کامیار با توت فرنگیهای روی کیک.
براش از هشتگرد ساعت خریدم که کلی کیف کرد و دستش میکرد و میگفتم ساعت چنده حالی میبرد و میگفت ۲ است.....ما را با عدد ۲ کشت.
یک سه چرخه هم از اونجا گرفتم که میگفت مامان ساعتم را دستم میکنم و روی ۳ چرخه میشینم......کلی کیف کرد.
از این برعکس گفتن صفتها و اسمهاش بگم.....به گرم میگه سرد....به سرد میگه گرم.....میگه سردمه منم کاپشن تنش میکنم میبینم بابا گرمشه داره خفه میشه....یا بالا و پایین .....یا عقب و جلو....
از همه جالبتر اون بود که موهامو شونه کردم و روی شونه ام از یکطرف ریختم میگه مامان دختر خانم شدی.....از بس موهامو با کلیپس میبندم بچه ام عقده ای شده.
فعلا" بای تا مرحله بعدی
لينك | نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:46 توسط ماریا |سلام دوستان......سال نوتون مبارک باشه......کامیاری آرزوی بهترینها را براتون داره......هر چی میخواهید خدا بهتون امسال بده و کامیاریم از خدا میخوام بزرگ تر و عاقل تر بشه و مامانش را کمتر اذیت کنه.
و حالا شیرین کاریهای کامیار
قبل از عید بابایی میگفت کامیار را صبح بیدار کردم بریم مهدکودک که سختش بود بیدار شه ....پس تلویزیون را زیاد کردم و دیدم عصبانی بیدار شد و تلویزیون را خاموش کرد و رفت خوابید.....ناقلا شده.
یکروز هم پیش مامانم رفته بود و تلویزیون میدید که دو تایی تنها بودند و مامانم بهش گفته بیا پیشم بغلت کنم تلویزیون ببینی و اونم فسقلی گفته مگه تو مامانی!!!!!! مامانم هم کیف کرده بود میگفت من که از مامان بهترم من مامان بزرگم.
نزدیکهای عید رفتیم میدان ونک و پاساژهاش که عشق من پاساژ گردی و خریده و....که خسته و کوفته داشتیم برمیگشتیم و به سمت ماشین بودیم و آقاهه برگشت گفت تاکسی دربست......و کامیارم که ول نمیکرد تکرار میکرد اونم با لهجه خودش تاسکی دبس تاسکی دبس وای اونقدر اینو بامزه ادا میکرد که نگو و تکرار هم میکرد ولکن نبود البته که مسلما" معنیش را هم نمیدانست. اینش جالب بود.
یکروزم شروع کردیم خانه تکانی و شیشه شوری و پرده شستن که کامیار هم اون وسطه کیفورا شد ...برای اینکه اذیتم نکنه آبپاش را دادم دستش و با این آبپاش خودش را کشت و اونقدر روی میز را آب ریخت که دستمال جوابگوش نبود.
چهارشنبه سوری هم که شد رفتیم خونه مامانم و همه توی لابی جمع شده بودند و دختر و پسرهام که آتش سوزوندند و اونقدر ترقه زدند که زمین سیاه شده بود و کامیار هم طفلی فکر میکرد آتیشه و جنگه و میگفت اینها بچه های بدی هستند کار بد میکنند.....راستم میگه بچه ام اینم شد تفریح آخه؟
دیگه عمو فرشید و عمو بابک که دو تا کیسه پر آورده بودند و آتش سوزوندند و کامیارم از این فشفشه های بی خطر داشت و با دو تا دختر خانم کوچولو به قول خودش استفاده کرد و بازی کرد و کیفش را برد.
قبل از سال تحویل سر خاک بابام خدابیامرز جمع شدیم و شیرینی پخش کردیم و براش گل خریدیم ....روحش شاد .....جاش خیلی خالیه که واقعا" الان میفهمم چه گوهری را از دست دادم.کامیار هم میگفت بابات مرده رفته پیش خدا...........اونجا راه میرفتیم و شیرینی پخش میکردیم و میگفت مامان چقدر مرده زیاده. همه مردند.......طفلی بچه ام.....که اگه بابام بود چه حالی باهاش میکرد. حیف شد.
بعد از تحویل سال و عید دیدنیها هم به شهر پدری م.ح.لات رفتیم و دیدار فامیل و از اونجا هم رفتیم گلپایگان و دیدن ارگ گوگد (قلعه قدیمی) و بعد هم چادگان و دیدن دریاچه خوشگلش که تو اون بیابون محشر کبری بود و کامیار هم کلی آتش سوزوند....سنگ تو آب انداخت و عاشق سنگ انداختنه و کیف میکرد و میگفت مامان خیلی دوستم داره که بهم سنگ میده......سنگ بزرگ
لينك | نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 9:17 توسط ماریا |
روز اول ربیع الاول بود و محرم و صفر تمام شده بود و ما هم تصمیم گرفتیم خاله ستاره عروس را پاگشا کنیم....
خلاصه مهمانی مفصل و کلی کمکهای پسر گلم.....فرشها را شامپو فرش میزدم و حسابی برق میانداختم و کامیار هم نگاه میکرد تا اینکه یکدفعه قاطی کرد و عصبانی شد و حس کمکش گل کرد و منم مجبور شدم به ایشان هم کف و دستمال بدهم و کلی بنده خدا زحمت کشید و کمک کارم شد.....
دیگه بعدش هم آبرومو برد و به همه گفت چون مهمون میاد ما خونه را تمیز کردیم و فرشها را تمیز کردیم و ....مامانم هم میگه آره مادر لازمه آدم چند وقت یکبار مهمونی بده یک نظافتی بکنه....من بیچاره....
خلاصه چند روز همش میگفت آخ جون عمه عصی میاد و رادین و کیارش......عشقهاش میومدند خونمون کیف میکرد......
خلاصه کلی تدارکات و چندین مدل غذای باکلاس و خوشمزه و مهمونی و شلوغی و سروصدا و آخرش رقص و کامیار خوشحال که عاشق رقصه و حسابی حالشو برد.....
به قول خودش میگه حالی به هولی.......اینو از کی یاد گرفته........شب هم بارانی اومد که نگو ...مادر شوهرم میگفت میدونی این باران نشانه رحمت و برکت است و فقط به خاطر مهمونی تو است ....
یعنی خدا هم خیلی راضی و خوشنوده...قربون خدا جونم برم که منم خییییییییییییییلی دوستش دارم ...اول به خاطر سلامتیها و دوم به خاطر دو تا فرشته که به من ارزانی داشته مهرداد جونم و کامیار عشق.
عزیزم جونم ...مادر بزرگم هم توی مهمانیمون بود و به وجودش افتخار میکنیم.صد سال زنده و سلامت باشه.....بعد هم ما را تنها گذاشت و رفت شهرستان....جاش خیلی خالیه..
عمه عفی هم که اس ام اس زده بود و کلی جاشو خالی کردیم ...کاش بود و مهمونیمون گرمتر میشد و البته عمو مرتضی که اگه نیاد خودمون میریم پیشش.
یک کار کامیار خیلی زشته که با آستینش وووویژژژ میکشه روی لبهاش ...پاکش کنه بعد از غذا.....هر کاری میکنم گوش نمیده ولی وقتی دستمال دستشه عین باکلاسها با دستمال پاک میکنه.
یکروز لباسهامو پوشیدم و میخواستم بیام سرکار مگه فسقلی گذاشت....بیدار شده بود و گریه که نرو....گفتم خوب تو هم بیا با هم بریم مهد میگفت نه.من را کشت آخرش لباسهامو در آوردم و البته اینم بگم چون آبریزش داشت زیاد هم دلم نیومد تنهاش بگذارم.
فرداش هم باباش میگفت تو خونه دنبالت میگشت.....بد عادت شده بود....طفلی بچه ها.
مهمانی آزاده جاری ستاره هم برای پاگشا رفتیم .....مهمونهای زیاد و خانه بزرگ و شیک در خیابان فرشته و یک عدد کامیار که با رادین و دو تا دختر خانم خوشگل بازی کردند و کیف کردند وووووووو ناقلا اومد روی پام نشست و دخترها از تو اتاق اومدند تو پذیرایی کمی ایستادند و بعد تصمیم گرفتند بروند بازی که کامیار بلند گفت خانمها بیایین اینجا.....
و بمب خنده مهمونها ......و من و بابایی خندان که پسرمون اینکاره است و از الان دنبال دختر خوشگلهاست.....توی اتاقم که میرفتم روی پای دختر خوشگله نشسته بود و با هم بازی میکردند ....کلاس اول و دوم بودند و ناز........و تشکر از دختر نازه کردم که پسرمو بغل کرده و مواظبشه و اونم گفت بابامو بغل کردم.......اسم باباش هم کامیار بود.
یک کامیار دیگه هم تو مهمونی بود که مردی بود و گیتاری میزد و عجب صدایی هم داشت و کیف میکرد که پسر منم کامیاره و خانمش هم با چند تای دیگه عاشق قیافه کامیار شدند و عاشق صورت ناز و معصومش و البته لبهای قلوه ایش .....
خدایا شکرت به قدرتت و صلابتت و مهربونیت که منو ناامید نکردی و یک پسر طلا بهم دادی ....امیدوارم بتونم اونو به مدارج بالای علمی و شخصیتی برسونم و پسر صالح و عابدی بارش بیارم........ان شا ا...
لينك | نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 9:45 توسط ماریا |
لينك |
نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 15:48 توسط ماریا
| سلام دوستان کامیاری
خوب و خوش و سلامت هستید.حتما"
ما هم خوبیم و این هفته بهتر شدیم. ولنتاین را جشن گرفتیم البته با چند تا شکلات و رستوران.
کامیار جونم هم با یک کارت تبریک ولنتاین خوشگل که دو تا قلب خوشگل اکلیلی داشت که تو هم کار گذاشته شده بودند اومد و دل منو برد و از لطفهای مربی مهدشون بود.
خونه عروس خانم ....خاله ستاره هم دعوت شده بودیم و تولد عمو فرشید بود و حسابی با دوستش رادین بازی کرد و شیطنت و شعر میخوندند و عمو فرشید هم با التماس سنتور زد و بچه ام کیف کرد...وای چقدر موسیقی دوست داره.
کامیارم ۳۰
ماهه شد و از این به بعد وارد فاز جدیدی از زندگیش شد.....میشه گفت نوزادیش را به
سلامتی پشت سر گذاشت و الان به بعد شروع روزی دیگراست.خودم خودم ها شروع
میشه...بداخلاقیها و بد قلقیها و.... خدا رحم کند....فعلا" که پسرم خوب و مودبه و
فقط عاشق مامان باباش ...راه میره میگه دوست دارم ....خیلی دوست دارم.....همه را
دوست دارم.وای دلبری میکنه.
یا اینکه آستینمو میزنه بالا و بالای مچمو میبوسه یا پیشونیمو میبوسه.....وای از این کارهاش.
اما امان از وقتیکه از چیزی میترسه مثل تاریکی یا دوست داره شبها تنها نخوابه یا باید موقع شیشه خوردن(میمی) دست منو نازی کنه تا حدی که نزاره بخوابم.یا امان از اسباب بازیهاش که وسط حاله و همش من بایدجمع کنم .....دیگه خداییش زیاد اذیتم نمیکنه.
از جلوی یک کافی شاپ رد میشدیم گیر داد بریم پیتزا بخوریم .آنقدر مامان و بابا اهل فست فوودند این طفلی هم خیلی دوست داره و از اون مهمتر که عاشق کله پاچه و آش سیرابی است چقدر هم برای استخون بندیش عالیه .....مامانش که بچه بود اصلا" دوست نداشت.....ولی این بامزه عین گربه دو تا دستشو زمین میگذاره و دهنش را باز میکنه تا من دهنش کنم......بر عکس مواقع دیگه.خلاصه حال میکنم از این به بعد با کله پاچه چاقش کنم.
یکروزی دم در مهدشون رفتم دنبالش دوستاش اومدند دنی (دانیال) و یک دختره
که فسقلی عاشق کامیاره ....منو میبینه فوری میگه مامان کامیاراومد و میره کیفشو
میاره و .....مادر شوهر
خلاصه این دو تا دوستاش بامزه میگفتن خاله یک زنبور اومد و وزوز کرد و رفت بالا و دختره میگفت بابام یک سوسک کشت و کامیارم فی البداهه شروع کرد تکرار زنبور و.....خیلی برام جالب انگیز بود.
رفتیم رستوران من و کامیار رفتیم دستهامونو بشوریم .....من دستم را شستم و داشتم فکر میکردم حالا نوبت کامیاره که بغلش کنم یکدفعه یک چیزی گفت که از خوشحالی و شعف منفجر شدم .............................................................
گفت مامان tissue میخواهی؟ وای اونقدر برام جالب بود که توی ضمیر ناخودآگاهش از مهد داره کلمه های جدید یاد میگیره.خیلی خیلی خیلی ذوق زده شدم چراکه فسقلی فارسی اش کامل نشده.....هنوز حروف (ر) و (ق) نمیتونه بگه .............کامیار امریکایی.
به چند تا مهد جدید رفتیم تا اگر بشه یک جای بهتر بگذارمش که توی یک مهد بهش تفنگ دادند بازی کنه و اونم حاضر نبود پسش بده و کلی گریه کرد که من اون تفنگه را میخواهم حالا خودش سه چهار تا تفنگ داره ها ولی مرغ همسایه غازه.
بعد از ۴ تا مهد دیدن خسته و کوفته داشتیم بر میگشتیم خانه که میگه بازم بریم مهدکودک ببینیم.....عاشق تجسس شده بود و اسباب بازیهایی که هر مهد داشت....چقدر راستی مهد کودک زیاده ولی ایده آلت را پیدا نمیکنی وای چه کار سختیه.
جمعه هم شروع کردیم خانه تکانی و تمام فرشها را شامپو فرش زدن و پسرم که عاشق کمکه کلی برام کار کرد که واقعا" راضی به زحمتش نبودم.اونشب اونقدر راحت خوابید تا صبح باورنکردنی.
آخه هفته دیگه باید خواهر تازه عروس را پاگشا کنم با تمام فامیلهاش که امیدوارم بتونم یک دستپخت خوب ارائه بدم و کاری کنم که بهشون خوش بگذره.
خوب و خوش باشید.
بای بای
لينك | نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 15:22 توسط ماریا |
کامیاری این هفته بدجوری مریض شد.تب بالا و سرماخوردگی بدجور......یک هفته مریض بود و مامانشم تو خونه مراقبش.بچه ام اونقدر تبش بالا بود توی خواب هذیان میگفت.......شبها که ما میخوابیم آقا پلیس بیداره.......و.....شعر مورد علاقه اش را میخوند و به مهرداد میگفتم بچه ام قاطی کرده.
یک اتفاق جالبی افتاد تو این هفته سر همین شعره .....خونه مامانم بودیم .....برعکس همیشه که بهش التماس میکردیم شعر بخون خودش بی مقدمه شروع کرد به خوندن که
شبها که ما میخوابیم آقا پلیس بیداره
ما خواب خوش میبینیم اون مشغوله شکاره..........................به جای شکاره میگفت مامانه
دیگه اونقدر خندیدیم که طفلی بدون اینکه بخواد شعر خارج اخلاق میخونه......اونم متعجب مونده بود و به خنده ما میخندید و دوباره میخوند.
از مهد یاد گرفته میگه کار بد کنی punishet میکنم......تنبیه.....میگم یعنی چی ؟ میگه یعنی میزنم....اینم از مزایای مهد.
تو مهدشون بابانوئل داشتند اومده بود بهشون کادو داده بود و باهاش عکس گرفته بود و اولشم که کلی ترسیده بوده و گریه کرده بوده بچه ام.
الکی میگه ساعت ۲ است بریم بخوابیم .....ساعت ۲ است بلند شیم. اونروز سر کار آقاهه گفت ساعت ۲ است اونقدر با خودم خندیدم که نگو.
کلاس فرانسه ام هم شروع شد و خیلی دوست دارم یاد بگیرم........
خاطرات کامیار جونم را مینویسم بزرگ که شد خودش بخونه و کیف کنه .
تموم شد دیگه بای
لينك | نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:52 توسط ماریا |
کامیار در هفته ای که گذشت
خوشتيپ جلوي در مهد كودك

از جلوی برج تهران که بزرگترین و قشنگترین برج در حال حاضر است که رد میشدیم گفت این خونه منه.بچه ام خیلی کم توقعه ...این شد که تصمیم گرفتم برای پسرم و عروس گلم یک خونه بگیرم....البته با کمک اول خدا بعد هم بابایی مهربونش........
یک اتفاق جالبش این بود که طفلکی مادرشوهرم بغل کامیار نشسته بوده و با هم بازی میکردند و شونه هاشونو به هم میزدند و از دهنشون صدا در میاوردند مثل ما....مو....ام ...ام....ما....ما ......که کامیار بی رودربایستی هم برگشته به مامان بزرگ گفته چرا صدای گاو در میاری...خاک عالم .....از این رک بودن بچه ها.
مادربزرگ جون من از شهرستان بعد از مدتها آمدند خونه مامانم که کمی هم کم شنوا شده بنده خدا البته علتی نداره جز شناسنامه که کامیار رفته تو اتاق خوابش برگشته گفته این صدای چیه حالا صدای فن خونه مامانم هو هو میکنه بخصوص وقتی روی زیاده و اونم گفته من که نمی شنوم چون روی گوش سالمترش که میخوابه دیگه واقعا" نمی شنوه ......تا مامانم اومده تو اتاق و براش توضیح داده و طفلکی مادر بزرگم <<<عزیزم>>> بهش میگیم اومد و به من گفت پسرت ببین چی میگه.
دیروز هم که خونه مامانم دور هم بودیم بعد از ناهار عزیز رفت دراز بکشه استراحت کنه که کامیار هم طاقت دوری نداره و یعنی دلش هم نمیاد یکی تو جمع نباشه فوری رفته پیشش و گفته پاشو نخواب بسه دیگه مهمونها رفتند چقدر میخوابی......گیری افتاده از دست این نتیجه
پسر گلم تو مهد كودك پرنيان

رفتیم سینما .......البته چون بلیط داشتیم وگرنه خیلی هم سینما نرفتیم که قسمتمون به بلیط هم نبود و گفتند سینما تعطیله بخاطر جشنواره و ما هم چون به کامیار قول دادیم یک سینما دیگه رفتیم و آقا کوچولو فقط ۵ دقیقه نشست همش راه میرفت تو تاریکی البته کل سینما ۱۰ نفر بیشتر نبودیم خلوت ساکت .....مثل سینماهای خارج .....کلی امکانات سینما هم پر نمیشه.
بعد هم همش میگفت بازم بریم سینما گفتم برو بابا تو هم با این سینما رفتنت همش راه میری نمیشینی که .....برو بابا هم میگه از مهد یاد گرفته به منم منتقل کرده راه میره میگه برو بابا.....
همسایمون شلوغ میکنه سر و صداش زیاده ......کامیار هم تا یک صدایی میشنوه میگه همسایه بود
بخصوص که همسایه دیگرت عمو بابک ات باشه که موتور دندانپزشکی اش صدا میده و موقع خواب صداش بیشتر هم میشه و حالا کار ندارم ///////////// کامیار خونه مامانم که جای دیگه است تا یک صدایی شنیده گفته کیه عمو بابکه!!!!!!همسایس؟؟؟؟مامانم میگه این از کجا همسایه بلده؟
سایت عکسمون به مشکل برخورده نتونستم عکسها را دانلود کنم تا ببینم یک راهکار جدید پیدا کنم.وای از این فیلترینگ.
یک تولد نی نی یک ساله هم رفتیم که چقدر به کامیار خوش گذشت حسابی رقصید و دوست داشت تو بغل ما هم برقصه کمرم له شد به خدا ....بچه داری هم سخته واا...
دیگه از تولد که برمیگشتیم تو ماشین میخوند چجوری اینجوری..........شعر خواننده را تکرار میکرد.
اسم نی نی کیان بود که بچه دوست بابا مهرداد است چه تولدی براش گرفته بودند عروسیش چه خبره .......داره میره امریکا لاتاری برنده شدند.وای از این شانس.
جای اونیکی دوستمون حسین هم خالی بود که با خانواده رفته کانادا و الان داره خوش میگذرانه تا پسرش سام هم میومد و با کامیار شیطونی میکردند و جایزه و توپ و بادکنک کادو میگرفتند ....جایزه کامیار یک ببر باد کردنی بود که یک ارف خارجی با یک کتاب لمسی که مثلا" گربه زبونش زبره و .... کادو بردیم.
راستی ورود دوستان عزیزمون به سایت کامیار راهم خوش آمد میگم. منتظر سایت سام کوچولو هم هستیم.به امید دیدار مجدد.
تا بعد خدا نگهدار.
لينك | نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 8:14 توسط ماریا |

